تبليغاتX
سایه ی خیال

سایه ی خیال

خورشید زندگیم هستی...و سایه ای که روی تمام افکارم میکشی...چه خوب مرا میفهمی....چه خوب میدانی .....

delam gerye mikhahad
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:16  توسط سمانه  | 

درس ما هم تموم شد...سلام وبلاگ عزیزم...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:51  توسط سمانه  | 

کاش می توانستم به او بفهمانم که دوستش دارم و برایم مهم است....

کاش لحظه ای مرا در می یافت...

کاش او که مرا دوست میدارد درکم نیز میکرد....

کاش میدانست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:58  توسط سمانه  | 

وقتی که ارام ارام در خود نابود میشوی...

وقتی که میفهمی کسی را دوست داشتی که نباید....

وقتی در خود میشکنی...

وقتی ویران میشوی...

وقتی که میفهمی نباید...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:25  توسط سمانه  | 

کاش میشد رخت بر بست از جهان....

و این همه درد را بر خاک جا نهاد....

کاش میشد فارغ از هر چه هست و نیست....

رفت....بی یک نشانه بر زمین..........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:34  توسط سمانه  | 

اغاز

انگار دوباره میتوان شروع کرد....

دوباره در استانه ی عشقی ...همان درد عشق کهنه که دوباره متولد خواهد گشت...

ایا میتوانم به خودم ...به دلم اعتماد کنم....

باید بتوانم....دور شدن و فراموش کردن سخت تر است....

سخت تر از دور بودن فراموش کردن است....

باید اغاز شد...باید عاشق شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:55  توسط سمانه  | 

عشق هاي امروزي
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:39  توسط سمانه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:17  توسط سمانه  | 

بوی سرد پائیز به مشام می رسد....

بوی تلخ دلتنگی ....

و اوای دلخراش وداع...جدایی....

و باز دور شدن....از خود...از کسانی که باید دوستشان داشته باشی...

و هجرت از خود...

و کوچ به دیاری غریب...

نقاب بر چهره کشیدن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط سمانه  | 

نه....اين قرارمون نبود....
قرارمون نبود تو بازي عشق از قوانين مزخرف ادما پيروي كنيم...قرارمون نبود به خاطر خودمون ديگري رو دوست داشته باشيم....قرارمون نبود هوس رو مقدمه كنيم....قرارمون نبود براي هم همقفس باشيم به جاي همنفس....
اين نامرديه....
من تو رو به خاطر خودت دوست داشتم و تو منو به خاطر خودت....دو تا به نفع تو .... خوشحال بودي نه...ولي من از تو بيشتر....اخه من حتي دوست داشتن و خودم هم رو به خاطر تو مي خواستم...
من هميشه تو فكر توبودم....انگشتا بالابشمر.....هر وقت زنگ خونه به صدا در ميومد ....هر وقت از در خونه ميومدم تو...هر وقت منتظربودم ...هر صبح كه از خواب بلند ميشدم.... تموم ساعت هايي كه منتظربودم خواب به چشمام بياد.... تو نگاه همه ي پنجره ها....پاي تموم ياسا....كنج خيلي از درختا...سر همه ي نمازام....حتي كنار سجاده ي باز مامان....حتي روي دستاي تبدارم...رو تموم عقربه ها...پشت همه ي دلواپسي ها....زير سايه ي اسمون....من همه جا تو فكر توبودم...
اما تو....نمي دونم اصلا" به يادت ميومد كه همچين ادمي هم هست يا نه؟نمي دونم و نمي خوام بدونم كه هنوز دوستم داري يا نه....نمي تونم فكرش رو هم كنم كه ....
تو هم مثل بقيه ي ادما با چهار تا انگشت نشستي حساب و كتاب كردي ببيني عشق من به چه دردت ميخوره....كدوم سوراخ زندگيت رو ميخواستي با اين عشق بپوشوني؟براي پريدن به پله ي بالاتر تكيه گاه خوبي نبودم....فهميدي كه حتي اگه پا روي سرم هم بذاري نمي توني بپري....خبر نداشتي از من كه بلند پروازانه ترين خواسته ي زندگيم تو بودي....خبر نداشتي از خودت كه چه پست و كوچيكي.....با عشق من حتي يه گلوله هم بهت نفروختن تا حداقل  باهاش از دست خودت خلاص بشي....اخه تو اصلا" عاشق نبودي و گرنه قيمت عشق....
قرارمون اين بود كه تا هستيم با هم باشيم...

برو...من نفرین کردن بلد نیستم....

ولی بدون شکستن قلبی که برای تو می تپید .....یه گناهه...گناه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 22:49  توسط سمانه  | 

مردمان اين ديار ساده اند عشق من !-

و سادگي برادر حماقت است !

به پاسباني كشت خود از اسيب منقارها

مترسكي از چوب و پوشال بر مي افرازند

و ان سوي فرار كلاغان به زانو در مي ايند در مقابل هيولاي دست ساز خويش

تا سنبله هاي زرنگ را كه حاصل روز و ماهند به شكرانه ي دفع شر به شعله ها بسپارند و حق گذار حامي چوبين خويش باشند .

دريغا كه دشنه هاي خون ريز به معجزه ي مشتي تخته از دريدن باز نمي ايستد و اسماعيل ها بر قدم هاي خويش به مسلخ مي روند

بي كه سراب رسالت پدرشان را شك روا دارند.

اري مردمان اين ديار ساده اند

و سادگي برادر مرگ است !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:44  توسط سمانه  | 

عزيز ترين موجود دنيا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:33  توسط سمانه  | 

كاش مي شد...

کسی را دوست داری که دوستت ندارد..

کسی دوستت دارد که دوستش نداری...

کسی را دوست داری که دوستت دارد و هرگز به هم نخواهید رسید...

این قانون بازی روزگار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:28  توسط سمانه  | 

باز مرگ بي صداي پروانه ها در دلم .....باز اواي درد ناك روئيدن و در خود شكستن .....
باز از خود بريدن و به خويشتن رسيدن.....
بد جوري حالم نا ميزونه....
اونقدر ناميزون كه مدت هاست كه به خودم سر نزدم و تو اين اشفته بازار بودن تموم انگيزه هام واسه بودن رو از دست دادم....
خدايا خيلي دلم گرفته....از اين روزگار كه از پشت خنجر رو سرمشق لوتي هاش كرده....از اين ادما كه عشق رو توي جيبشون گذاشتن و موقع بيكاري باهاش سرگرم ميشن....از اين دل كه امونم رو بريده و بي تابم كرده..
از خودم كه اينقده تو لاك بي خبري هام فرو رفتم كه هر چي ارزو داشتم و نداشتم رو به باد فنا دادم...
خدايا خيلي دلم گرفته....از خيلي ها دلم گرفته....حتي از تو كه قرار بود تنها كس هميشگي من باشي...من كه تو اين عالم بي در و پيكر جز تو كسي نداشتم و ندارم....من كه اگه تو نباشي اين غصه ها تو دل نيم وجبيم مي مونه و مي پوسه....
خدايا خيلي دلم گرفته....خيلي وقته دلم ميخواد بشينم و زار زار گريه كنم....بيام بالا كنار اسموني كه مي گن تو توشي بشينم و دست به در دلت بشم و تا جايي كه نفس دارم گريه كنم....
اما....اما ديگه حتي نا نيست واسه گريه كردن....خدايا ميبيني چه بد بختم من كه حتي انگيزه اي واسه بيرون ريختن اين اشك هاي پوسيده ندارم....
چي كار كنم.....چي كار كنم كه اون دختر كوچولويي كه اگه هيچي براي داشتن نداشت يه ارزوي قشنگ واسه موندن داشت تبديل شده به ادمي كه حتي يه ارزو هم نداره.....ادمي كه از ارزو هاش غلط املائي ميگيره...
 و گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز....
اره حالا من تبديل شدم به يه ادم با يه گور ارزو....بي اميد بي اميد...
تموم ثانيه هاي روز رو مي كشم تا به شب برسم....و واي از اين شبهاي بي پايان...شب هايي كه خواب به چشمات نمياد و خيال دست از سرت بر نمي داره...و بعد تو يه گشت و گذار تو گذشته ي نكبتيت به اين نتيجه مي رسي كه تو هيچي نبودي.... تو هيچي بودي....يه ادم بي مصرف كه غرغراي بشر دوستانش هم از حوزه ي رختخواب و خواب هاش فرا تر نمي ره...
بعد دنده به دنده مي شي و غلطي ميزني و به اينده فكر مي كني....اخ كه شوم و ترسناك اين هنوز نيومده...به اين جا كه مي رسي چشماتو ميبندي و دلت ميخواد تموم بشه...همه چي...تموم اين چيزايي كه بهش ميگن زندگي...زيستن...بودن...
چشمات رو باز ميكني ..... بعد ميزني زير گريه كه هنوز هستي....حتي لياقت مردن رو هم نداري...اروم اروم اشك ميريزي كه گوشاي حساس مامانت متوجه نشه....ولي نميشه اين بغض بزرگتر از اونيه كه بشه زير يه لحاف به عرض باقي مونده ي وجودت بي صدا خاليش كني...
پا ميشي و اروم بي صدا به سمت پنجره ي تنهايي هات ميري ...همون كه هميشه اغوشش برات بازه...رفيق سكوت تموم نشدنيته....تو بغل پنجره كه جابه جا ميشي يهو اشكات ناجوونمردونه ميريزن پايين...چه لبريزم از درد من امشب...واي كه چه قده دلم ميخواد فرياد بزنم...كاري كه هيچ وقت جرات انجام دادنش رو نداشتم...اخه مي ترسم دلم تالاپي بيفته بيرون و ....افشاي اين همه خود فريبي....
يه نسيم خنك مي وزه....اخ كه دل اتيش گرفتت بهش احتياج داشت...خدا رو نگاه مي كني كه چه اروم و ساكت حضورش رو همه جا پراكنده كرده...ماه كبود از سيلي هاي روزگار...و درختهايي كه از زندگي كردن فقط تماشا كردن رو اموختن....به چه چيز مينگريد...و جير جيرك هايي كه نمي دونن كه خواب اين شب زده ها با صداي اونها بيدار نمي شن....و يه سكوت بي هويت...مالامال از تنهايي و درد...نيگاش كن كه چه طور زانوي غم بغل كرده....
باد سرد پائيزي يه تنه به نسيم نيمه جونه تابستون مي زنه و اون رو پرت مي كنه يه گوشه لابلاي خاطرات پوسيده....بادي كه چند ساله برام پيلم اور جدايي بوده....
عرق سرد روي پيشونيم رو پاك مي كنم ....چرا من اين همه گرممه....سرم رو ميذارم گوشه ي قاب پنجره و به صداهايي كه نمياد مي انديشم....صداي گرمه خواهرم كه چيزي در حدود هفتصد روزه كه ازم دوره....بزرگ شده و خانوم....مادر شده....صداي داداشي ....اونيكه رفته سرباز دلم شده....صداي ليلا كه كم اورد و پايان قصه ي زندگيش رو خودش رنگ زد.... و يه قبر خاطره گوشه ي قبرستان...و خيلي صداهاي ديگه....خدايا خيلي دلم براشون تنگ شده .....اخه اين سنگ و شيشه و دكمه هاي كيبورد چه مي فهمن كه من چي ميگم....
باز گرماي تهوع اور هستي روي زمين پراكنده ميشه ...و پنجره ي تنهايي هام مست و داغ ميشه از گرما...
ديگه حتي اين جا هم براي موندن جا نيست....
يه چيزي ته دلم رو قلقلك ميده....بايد برم ...ولي كجا...تا بيدار شدن و شكسته شدن سكوت اين ادما راه زيادي مونده.....دل ديوونم هواي قبرستون رو كرده...بايد زودتر بجنبم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:7  توسط سمانه  | 

< عشق تنها بيماري است كه بيمار از رنج هاي ان لذت ميبرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:10  توسط سمانه  | 

از چه بگويم وقتي كه قلبم در انتظار ديدنت خشكيده....

 از چه بگويم وقتي چشمانم در انتظار شنيدن نگاه نافذت شعله ميكشد....

 دستانم در اسمان معلق و نگاهم روي ديوار خاموش ايستاده.... قلبم...قلبم گويي فراموش كرده تپيدن را ..... و سكوتي كه ناله هاي درد ناك اشك ميشكندش.....

سرم روي شيشه ي تبدار تابستان و لبهايم روي سكوت وجود يخ زده ام ارميده اند...

 نمي دانم به چه بيانديشم و از چه بگويم.... نمي دانم به چه بيانديشم وقتي كه اغوش دلتنگي هايم پر شده از هق هق هاي نيمه شب...

 نمي دانم به چه بيانديشم وقتي كه تنها دليل بودنم نيست.....

قلمم سكته كرده و دستم به نوشتن نمي رود....تمام پيچك هاي باغچه به ديوار دوخته شده اند... همه ي شمعداني ها را سر بريده اند.... و سفره ي دلتنگي ها را توي باغچه ي دل من تكانيده اند.. همه ي ديوار هاي كوچه را سياه رنگ زده اند و به جاي درختان سرو علمك هاي گاز كاشته اند..

و دلم كه انگار تنها دشمنش را يافته و بي رحم تر از هر جلادي به سلاخي روياهاي معصومم سرگرم شده .... و من كه در بازي تاريك زندگي چشم گذاشته ام تا تو را پيدا كنم..... و تو .... تو كه ساده تر از تمام شادي هايم از تباهي بودنم عبور كردي..... و تو كه ساكت تر از همه ي شقايق ها از دلبستگي ها و دلسوختگي ها برايم سرودي..... اين چه قانون لعنتي است كه تمام خوشبختي هاي زندگي را ...تو را بر من حرام كرده.... اين كدامين گناه من بود كه تو را به جايي كه نمي دانم تبعيد كرد....

 نمي دانم از كدامين درد بنويسم وقتي كه غم راه نفس كشيدن را هم بسته است.... از چه بايد نوشت وقتي كه تمام اغاز تويي.... وقتي كه تمام اهنگ تويي ...وقتي كه تمام معنا تويي ... وقتي.... وقتي كه نيستي هر چه برگه ي سفيد بود از اسم تو پر شد....ثانيه ها با يادت همبستر شده اند.... از چه بگويم وقتي كه ترس نديدنت ميكشدم و اميد شنيدن صدايت زنده ميكندم....چه برزخي برايم ساخته اي .... كاش مي دانستي..... كاش مي دانستم..... ايا باز دوباره تو را خواهم ديد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:29  توسط سمانه  | 

تو را دوست  تر مي دارم از روياهاي خويش چرا كه تو به بار نشستن تمام روياهايي!
بر اورد تمام ارزوها !
مرا از رفاقتي بي مرز سرشار مي كني تا دوست بدارم جهان پيرامون خود را
ابشار و خورشيد و درختان را ,
پرندگان و ماه و سرزمينم را ,
و تو را .
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 8:37  توسط سمانه  | 

صداي بارون مياد....
صداي پاي بارون.... و غيبت خاموش تو....
صداي پاي بارون و تكرار خاطرات پوسيده .....
صداي پاي بارون و اهنگ زمزمه هاي زيباي تو در گوشم....و قول هايي كه شكسته شدند و قرار هايي كه به دست فراموشي سپرده شدند....
قرارمان اين نبود....
قرارمان اين نبود كه تو تنها بروي و مرا در اين بي کران تاریک تنها رها کنی.....

قرارمان این نبود..........

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 9:44  توسط سمانه  | 

چشم های ناپاکم ب انتظار دیدنت به در مانده

کجایی ...چرا نمی ایی....

کجایی تا رهایمان کنی از این ظلم و ستم...

روز میلادت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:8  توسط سمانه  | 

سرنوشت

نه نمي بخشمت...
چگونه مي توانم تو را ببخشم ؟....
به چه حقي؟به كدامين دليل؟
چگونه توانستي با من اينچنين كني؟
با من....مني كه...
چگونه توانستي به راحتي بروي؟همه ي تقصير ها را به گردن سرنوشت اويختي ؟
همين....قسمت نبود....سرنوشتمان اين طور رقم خورده بود؟اخر اين سرنوشت را چه كسي برايمان مي بافد....
نه عزيزكم...نه .... سرنوشت و تقدير بهانه بود...واسطه بود
تو ترسيدي....تو فرار كردي....
از سختي ها ترسيدي يا از من فرار كردي....
چگونه توانستي نامه ي خداحافظي ات را با اين جملات زهر الود به پايان بري...اگر قسمت باشد و خدا بخواهد
ما روزي دوباره به هم خواهيم رسيد و ان روز است كه خوشبختي به سراغ....
كاش اينطور ننوشته بودي ...كاش بيرحمانه مرا به دست روزگار نمي سپردي و نمي رفتي....
كاش نوشته بودي كه از من سير شده اي.... يا راه خود را جدا از راه من يافته اي....يا نوشته بودي كه من لياقت تو را
نداشتم ....كاش ديدارمان را به روز قيامت وعده داده بودي....كاش ...
بي رحمانه مرا به دل ديوانه ام سپردي..مي دانستي كه هركز فراموشت نخواهم كرد...مي دانستي كه تا نفس مي كشم به
يادت مي تپم و تنها دليل باقي ماندنم ديدن دوباره ي توست....مي دانستي نه؟ خوب مي دانستي....
اين را هم مي دانستي كه چقدر به بودنت وابسته ام؟....مي دانستي كه با رفتنت همه چيزم را از دست خواهم داد؟
مي دانستي كه تنها همسفر دنياي تنهايي هايم هستي ؟
مي دانستي كه تنها....اري مي دانستي....مي دانم كه مي دانستي....
پس چرا ... چرا مرا در چنگال ديو سرنوشت رها كردي....چرابه دلم تبعيدم كردي؟ديوانه تر از اين زندانبان نيافتي؟
نمي دانم كه اكنون كجايي... كه هنوز دوستم داري؟....  كه مرا به خاطر مي اوري يا نه؟اما ...هر جا كه هستي....
حتي با هر كه هستي خوش باشي و ....خوش باشي و سالم....هر جا كه هستي...
نه خيالت راحت ...تو مي داني كه هرگز نفرينت نخواهم كرد...تو مي داني كه اگر برگردي همه چيز را فراموش
ميكنم....تو مي داني كه چقدر دوستت دارم؟...
تو مي داني كه....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:4  توسط سمانه  | 

اخرین کلام

سلام...
اين اخرين كلام ميان ما بود....
يادت هست نگفتم خداحافظ.....نمي خواستم اخرين كلام بين ما خداحافظي باشد...شايد به اميد ديداري دوباره و سلامي
دوباره....
سومين سلامم بود...به خاطر داري يا نه.....سومين وشايد اخرين....به ياد مي اوري كه تا به حال به خدا نسپردمت...كه چه سخت ولي به ظاهر اسان از تو جدا شدم.....
همه چيز ميان ما با يك نگاه ساكت اغاز شد....سكوتي كه هنوزهم پا بر جاست....سكوتي طولاني و دردناك....
روز هاي اول گمان كردم يكي از شوخي هاي روزگاري....نبودي...
به دلم مهلت دادم تا به خودم ثابت كنم كه هوسي.......نبودي...
با خودم درگير شدم و به جان دلم افتادم تا وانمود كنم كه اشتباهي....نبودي...
رياضت كشيدم و در كنج دخمه ي تنهايي هايم سر به ديوار مي كوبيدم كه فرياد بزنم دروغي....نبودي...
اشك مي ريختم و به پاي دين مي افتادم تا توبه كنم كه گناهي....نبودي....
و زمان مي گذشت....حتي اين زمان طولاني....حتي دوري ات...حتي نديدنت....هيچ كدام تو را كمرنگ نكرد...ولي من ديوانه تر و دلتنگ تر شدم...
پس كه گفته بود : هر ان كه از ديده برفت از دل برود؟ به او بگوييد ..بگوييد كه عاشق نبوده است...
و اينچنين با كشمكش هاي هر روزه و دم به دم درونم نفوذ كردي...
و من عاشق شدم....
و تو را اصل زندگي يافتم نه شوخي.....دوست داشتن بودي نه عشق و هوس...حقيقت گمشده ام و تنها
درست زندگي ام شايد....
و اين همان هنگام بود كه من شروع به گريختن از تو كردم...نه اين كه ناز كرده باشم....
نه اين كه در انتظار چيز ديگري بوده باشم....
فرار من....فرار من به اين خاطر بود كه من نبايد عاشق مي شدم....نه ...نبايد....نمي توانستم
نمي توانستم تو را همراه خود به دخمه ي تاريك تنها يي هايم ببرم...نمي توانستم با رنج زندگي كردنم اشنايت
كنم....نمي خواستم كه بر درد هايت افزوده شود....نمي خواستم عشقي پر از درد را نصيبت كنم....
اخر دوستت داشتم...نمي خواستم به سنگيني بار دردي كه اين كوه غرور با خود يدك مي كشد پي ببري
نمي خواستم اشك هايم را ببيني....
و همين بود كه نگاهم را از نگاهت مي ربودم....مي ترسيدم كه از چشمهاي هراسان و پريشانم به حالم پي ببري...مي ترسيدم از رفتن منصرف شوي....از رفتن منصرف شوم....مي ترسيدم از ريشه دوانيدن
در خاك.... مي ترسيدم از وابستگي داشتن روي زمين....مي ترسيدم از عاشق شدن....
مي ترسيدم از افشاي اين عاشقي...
و تو ....تو چه فكر مي كردي....كه دوستت ندارم....كه برايم مهم نيستي؟كه كس ديگري در زندگي من است؟
خيلي سعي كردم كه از من بدت بيايد ولي....تو هم كم نگذاشتي...وقتي تو را در حال حرف زدن با كس ديگري
ميديدم نمي داني كه چه اتشي بر جانم مي افتاد....نمي داني به دست خويش سوختن چه حسي دارد....
تو هم ميخواستي با من لجبازي كني...يا حداقل من اين طور به دلم گفتم....اخ كه چه حسودم كردي تو...
من مي ترسيدم از اين كه اتاق تنهايي هايم را پر كني....از اين كه مرا از خودم جدا كني....
ولي اكنون مي بينم كه....كه وجودم را پر كردي و اتاق تنهايي ام را رونق بخشيدي....
و مرا به خودم...به بودنم پيوند زده اي....
و اخرين ديدار....كه فكر مي كردم و مي كنم كه اخرين باشد...و سلام...بدون خداحافظي....
كاش غرورت كم بود....كاش تو ....
اخرين ديدار و حرفهايي كه زده نشد...و نگاههايي پريشان...
و من ....الان ... تنها .... و تو كه در تمام تنهايي هايم همراهم هستي.....
و عشقي كه هرگز از بين نخواهد رفت...
و من ...و دست هاي رو به اسمانم...
و ارزوي ديدار دوباره....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:1  توسط سمانه  |