خورشید زندگیم هستی...و سایه ای که روی تمام افکارم میکشی...چه خوب مرا میفهمی....چه خوب میدانی .....
کاش لحظه ای مرا در می یافت...
کاش او که مرا دوست میدارد درکم نیز میکرد....
کاش میدانست
وقتی که میفهمی کسی را دوست داشتی که نباید....
وقتی در خود میشکنی...
وقتی ویران میشوی...
وقتی که میفهمی نباید...
و این همه درد را بر خاک جا نهاد....
کاش میشد فارغ از هر چه هست و نیست....
رفت....بی یک نشانه بر زمین..........
دوباره در استانه ی عشقی ...همان درد عشق کهنه که دوباره متولد خواهد گشت...
ایا میتوانم به خودم ...به دلم اعتماد کنم....
باید بتوانم....دور شدن و فراموش کردن سخت تر است....
سخت تر از دور بودن فراموش کردن است....
باید اغاز شد...باید عاشق شد...
بوی تلخ دلتنگی ....
و اوای دلخراش وداع...جدایی....
و باز دور شدن....از خود...از کسانی که باید دوستشان داشته باشی...
و هجرت از خود...
و کوچ به دیاری غریب...
نقاب بر چهره کشیدن...
برو...من نفرین کردن بلد نیستم....
ولی بدون شکستن قلبی که برای تو می تپید .....یه گناهه...گناه...
مردمان اين ديار ساده اند –عشق من !-
و سادگي برادر حماقت است !
به پاسباني كشت خود از اسيب منقارها
مترسكي از چوب و پوشال بر مي افرازند
و ان سوي فرار كلاغان به زانو در مي ايند در مقابل هيولاي دست ساز خويش
تا سنبله هاي زرنگ را –كه حاصل روز و ماهند –به شكرانه ي دفع شر به شعله ها بسپارند و حق گذار حامي چوبين خويش باشند .
دريغا كه دشنه هاي خون ريز به معجزه ي مشتي تخته از دريدن باز نمي ايستد و اسماعيل ها بر قدم هاي خويش به مسلخ مي روند
بي كه سراب رسالت پدرشان را شك روا دارند.
اري مردمان اين ديار ساده اند
و سادگي برادر مرگ است !
کسی را دوست داری که دوستت ندارد..
کسی دوستت دارد که دوستش نداری...
کسی را دوست داری که دوستت دارد و هرگز به هم نخواهید رسید...
این قانون بازی روزگار است
از چه بگويم وقتي چشمانم در انتظار شنيدن نگاه نافذت شعله ميكشد....
دستانم در اسمان معلق و نگاهم روي ديوار خاموش ايستاده.... قلبم...قلبم گويي فراموش كرده تپيدن را ..... و سكوتي كه ناله هاي درد ناك اشك ميشكندش.....
سرم روي شيشه ي تبدار تابستان و لبهايم روي سكوت وجود يخ زده ام ارميده اند...
نمي دانم به چه بيانديشم و از چه بگويم.... نمي دانم به چه بيانديشم وقتي كه اغوش دلتنگي هايم پر شده از هق هق هاي نيمه شب...
نمي دانم به چه بيانديشم وقتي كه تنها دليل بودنم نيست.....
قلمم سكته كرده و دستم به نوشتن نمي رود....تمام پيچك هاي باغچه به ديوار دوخته شده اند... همه ي شمعداني ها را سر بريده اند.... و سفره ي دلتنگي ها را توي باغچه ي دل من تكانيده اند.. همه ي ديوار هاي كوچه را سياه رنگ زده اند و به جاي درختان سرو علمك هاي گاز كاشته اند..
و دلم كه انگار تنها دشمنش را يافته و بي رحم تر از هر جلادي به سلاخي روياهاي معصومم سرگرم شده .... و من كه در بازي تاريك زندگي چشم گذاشته ام تا تو را پيدا كنم..... و تو .... تو كه ساده تر از تمام شادي هايم از تباهي بودنم عبور كردي..... و تو كه ساكت تر از همه ي شقايق ها از دلبستگي ها و دلسوختگي ها برايم سرودي..... اين چه قانون لعنتي است كه تمام خوشبختي هاي زندگي را ...تو را بر من حرام كرده.... اين كدامين گناه من بود كه تو را به جايي كه نمي دانم تبعيد كرد....
نمي دانم از كدامين درد بنويسم وقتي كه غم راه نفس كشيدن را هم بسته است.... از چه بايد نوشت وقتي كه تمام اغاز تويي.... وقتي كه تمام اهنگ تويي ...وقتي كه تمام معنا تويي ... وقتي.... وقتي كه نيستي هر چه برگه ي سفيد بود از اسم تو پر شد....ثانيه ها با يادت همبستر شده اند.... از چه بگويم وقتي كه ترس نديدنت ميكشدم و اميد شنيدن صدايت زنده ميكندم....چه برزخي برايم ساخته اي .... كاش مي دانستي..... كاش مي دانستم..... ايا باز دوباره تو را خواهم ديد ؟
قرارمان این نبود..........
کجایی ...چرا نمی ایی....
کجایی تا رهایمان کنی از این ظلم و ستم...
روز میلادت مبارک